آهنگ گیلکی سیا ابران ابوذر آزاد + متن و ترجمه

ترانه گیلکی سیا ابران یکی از ترانه های سنتی و قدیمی استان گیلان است که از حزن و اندوه خاصی برخوردار است.
این ترانه بسیار زیبا اثر زنده یاد استاد فریدون پوررضا خواننده و نوازنده سنتی و محبوب استان گیلان است که توسط ابوذر آزاد به زیبایی بازخوانی شده است.
سیب تل به عنوان اسپانسر این موزیک پخش این موزیک زیبا شما را دعوت به شندین این موسیقی میکند.

متن و ترجمه آهنگ سیاابران 

سیا ابرنای، باد و بورانای، ستاره دنّه ای آسمانا

آه ابرهای سیاه، بادها و بوران ها، ستاره ای در آسمان نمی درخشد


ترسم ورگ دکّه، می کولا مانای، وای می بوزانای می گوسندان

می ترسم گرگ بزند، به آغل من، وای بر بزهای من، وای بر گوسفندان من


کِن تومم بونه ای زمستانای، برف و توفان و باد و بوران

چه وقت تمام می شود، این زمستان؟، این برف و توفان و، این باد و بوران


آفتاب دِتابه سبز چاکانای، کوه و کامانای دشت ودامان

آفتاب بتابد، بر دشت سبز، کوه و دامنه کوه و دشت ودامنه دشت


سورخ گول در بیه در بهارانای، مع مع بزنن می وَراکان

آن وقت گل های سرخ در بیاید در بهاران، بره های من بع بع بکنند


در کمین دره و شنا ورگانای، ترسم آخر بوبُم بی موز چوپان

اما در کمین هستند گرگ های گرسنه، می ترسم آخر کار چوپان بی مزدی شوم


می بوزاکانای، می گوسندانای، می وراکان

بزهای مرا، گوسفندان مرا، بره های مرا


می بوزاکانای، می گوسندانای، می وراکان

بزهای مرا، گوسفندان مرا، بره های مرا


خدا می کولامه شب بگیته، جور کلهتانام ورف دکیته

خدا آغل مرا شب گرفته است، برف ها در کوهساران دور نیز تلمبار شده است


بوزگالش دیل غم بگیته، می دیل تورا بو ای خدا جون

گالش تنهایی چون من دلش مالامال غم است، دلم دارد به دیوانگی میزند


کِن خوانه بشون ای زمستون، آتش بگیره جون ورگان

ای خدای من چه وقت باید این زمستان برود؟، الهی آتش بر جان گرگ ها بیفتد


خدا تو بدار می بوزاکانای، می گوسندانای، می وراکان

خدایا تو نگه دار بزهای مرا، گوسفندان مرا، بره های مرا


می بوزاکانای، می گوسندانای، می وراکان

بزهای مرا، گوسفندان مرا، بره های مرا

متن، ترجمه و دانلود آهنگ گیلکی سیا ابران

متن، ترجمه و دانلود آهنگ گیلکی سیا ابران

نتطیم دوباره این موزیک : ثمین سعادت
میکس مستر: احمدرضا سعیدی
فلوت: علی هدایتی

 دانلود اهنگ سیا ابران با بهترین کیفیت 

 

 

این آهنگ را با صدای بلندتر گوش بدید.

داستان موزیک سیا ابران 

موزیک سیا ابران یک موزیک معمولی نیست ، پشت این موزیک داستانی نهفته هست که در ادامه به نقل از خود استاد پور رضا برای شما تعریف خواهیم کرد.

در دهه چهل با یک رفیق راه از خانواده هنر به منظور تهیه ترانه های بکر روستاها به دل شرق گیلان در مسیری از کوره راه ها به روستاهای جنگلی رحیم آباد رفتیم و بعد هم نسبتا با دستی پر برگشتیم. در خلال این سفر چند روزه به سوی اشکورات در مسیر کوره راهی عوعوی سگ گله به طرف ما راهی شد. نزدیک بود پاچه به دندان حریص سگ بسپاریم. چوپان گله سر رسید و سگ را آرام کرد و گفت: «راه گم کرده اید؟» گفتم «نه!» زمزمه ای در خلال راه از مسیری می آمد و گوش هایمان را نوازش می کرد.

به سوی آن صدا گام برداشتیم که همین راه بود و گویا سگ گله بوی دیگری شنید و خیز برداشت. ما داشتیم می رفتیم. آوازکی از سردرد و گلایه پیچید. کم به کلامش توجه کردیم. چرا که زیبایی زمزمه اولیه مسحورمان کرده بود و فرصت فکر کردن و فهم جملات و کلمات این ترانه را از ما گرفته بود. بالاخره ما را شبان به کلبه خود برد و از گله ای در حال چرا، برایمان شیر دوشید و آورد و تیمارمان کرد.

پس از نیم ساعتی که به به رفع خشتگی گذشت فرج(چوپان) گفت: «آن صدا از من بود» گفتم: «خیلی خوب و زیبا بود» گفت: این وصیت پدران ماست که با قرارداد مزدبگیری به چوپانی گوسفندان دیگر می پرداختند و تجربه دار شدند. آن قله تیز را می بینید. به آن سوماموس کوه می گویند. نشانه هایی در احوال این کوه مشاهده کردند و از آن بد و خوب آسمان زمستانی سال را می سنجیدند و هر وقت نظر می دادند غیر از آن نمی شدند که گفته بودند.

من هم اخیرا به شواهدی از آن دست رسیدم، ولی دلم شکست. فرجام تلخ، مزد بگیران در به دری چون و وحشت تاراج گله از گرسنگی گرگ های گرسنه، ترسیمی ترسناک و نگران کننده از آینده؛ این بود که ساعتی قبل دلم گرفت و ناله ام در دل کوه پیچید و می خواستم بگویم تجربه کرده را تجربه دیگری در پیش است و حیف از آن زحمتی که از من نثار این گله داری شد»

بعد گفت: «حالا نشانی دارید؟ به محلی می خواهید بروید؟» گفتم: « نه ما دنبال این نوع صداها می گردیم. گاهی می توان نشنیده را از مطرب های شهر و روستا گرفت. گاهی مادری برای درد بی پسری اش ضجه های دلخون کننده دارد و یا سرباز از بوی مادر در غربت خدمت خود مایه شگفتی می شود و آواز نو سر می دهد» گفت «این صداها را چه می خواهید بکنید» گفتم «من بلدم ده دقیقه، یک ساعت وقتی از او شنیدم آواز را یاد بگیرم و بعد با خودم ببرم» گفت: می خواهید کجا و چه کارش کنید» گفتم: «می خواهم آن ها را در رادیو بخوانم.» گفت:«شما بخوانید! شما نمی توانید! اگر هم بتوانید این هایی را که می می خوانم از پسش بر نمی آید. فقط پوررضا می تواند بخواند شما نمی توانید»!

گفتم« من پوررضا هستم و می خواهم برایم بخوانی تا درد دلت را بعدا من بخوانم» گفت«تو پوررضا هستی؟ باور نمی کنم. تو با همین لب و لوچه رعنا را خوانده ای؟» آن وقت تلویزیون نبود و فرج با چهره من آشنایی نداشت. گفتم:«آری». گفت: «باور کردنی نیست» من هم در آوازی که از سر شوق بر پرواز گشوده بودم ترانه رعنا را سر دادم. مرا بوسید و گفت: درست است، تو باید در آسمان ها قدم بزنی نه اینجا.»

آن وقت برایم خواند. همان قسمت اول را که می دانست و صدا در ترانه به آوازی جدی بدل می شد و بیشتر به عرفان آوازی از سر عشق بود. من دیگر غرق فضایی شده بودم که آوازهای کوه در گوشه دلم تلنبار شده بود و بقیه ارتباط ملودی را در همان حال و هوا سامان دادم.